العلامة المجلسي ( مترجم : محمدجواد نجفى )
134
بحار الأنوار ( زندگانى حضرت امام حسين ع ) ( فارسي )
در بارهء شما در قلب من جاى نداده است . كودكان : اكنون كه از كشتن ما دست بر نمىدارى پس اجازه بده تا چند ركعت نماز بخوانيم . سپس چشمان خود را به طرف آسمان بلند كردند و گفتند : يا حى يا حليم ، يا احكم الحاكمين ، احكم بيننا و بينه بالحق . يعنى اى خدائى كه زنده و بردبار هستى ، اى خدائى كه بهترين حكمكنندگانى ، بين ما و اين شخص به حق داورى كن . آن مرد خونخوار متوجه برادر بزرگتر شد و پس از اينكه گردن او را زد سرش را در ميان توبره نهاد . ناگاه برادر كوچك آمد و بدن خود را به خون برادر آغشته نمود و گفت : من پيغمبر خدا را در حالى ملاقات ميكنم كه با خون برادرم خضاب كرده باشم . آن مرد گفت : اكنون تو را هم ببرادرت ملحق ميكنم . سپس متوجه آن كودك صغير شد و پس از اينكه گردنش را زد سرش را در ميان توبره نهاد . جسد ايشان را در حالى كه خون از آنها ميچكيد ميان آب انداخت ! آن مرد پس از اين جنايت سر آن دو كودك را نزد ابن زياد كه بالاى تخت نشسته بود و چوب خيزرانى در دست داشت آورد و در مقابل او نهاد . وقتى چشم ابن زياد بسر بريدهء آن دو كودك افتاد سه مرتبه برخاست و نشست . سپس به آن مرد خونخوار گفت : واى بر تو ، چگونه به ايشان ظفر يافتى ! ؟ قاتل : يك پير زن از ما ايشان را مهمان كرده بود . ابن زياد : آيا تو حق مهمان بودن اينان را مراعات نكردى ؟ قاتل بد اختر : نه . ابن زياد : ايشان به تو چه گفتند ؟ قاتل : گفتند : ما را زنده ببازار ببر و به فروش و از پول ما بهرهمند شو . مبادا كارى بكنى كه حضرت محمّد صلّى اللَّه عليه و آله فرداى قيامت خصم تو باشد ! ! ابن زياد : تو در جواب ايشان چه گفتى ؟ قاتل تبه كار : گفتم : ابدا اين تقاضا را نمىپذيرم ، بلكه شما را ميكشم . سر